یک روزی هم ما می ریم

پدر بزرگم را از دست دادم. فوت شد. رفت. توو یکی از روزهای ماه مبارک رمضون. لحظه یی که فهمیدم خیلی بی تاب شدم. شب قبلش با مادربزرگم تلفنی صحبت کردم اما چیزی نگفت. اما بعدش فهمیدم که حالشون خوب نوبده و بعد هم ...

سوم و هفت برگزار شد. اما روز تشییع جنازه وقتی می خواستند جنازه پدربزرگم را در قبری که کنده بودند بگذارند، یهو ترسیدم. مثل همه زمان‌های دیگه که در بهشت زهرا که با دیدن قبر کنده شده می ترسم. نه ترس از رفتن! بلکه ترس از چطور سازگاری کردن با این خاک. خاکی که هزار جور جونور داره و تازه سنگینش نفس آدم را بند میآره. در تمام لحظات انگار روح پدربزرگم را با عصای زیر بغلش بالای سر قبری که واسش کنده بودند می دیدم. اما جالب اینکه بعد از اون همه بی تابی وقتی همه رفتند و من و خواهرانم و عرس و دختر دایی ام موندیم، دیگه هیچ اشکی از چشمم نیومد. دیگه بی تاب نبودم. از اون لحظه به جای خودن قرآن تمام خاطرات پدربزرگ رو مرور کردم. اینکه هر وقت کلاهش را از سرش بر می داشتم با همون تن صدای مظلومش می گفت: قربان دخترم، نکن! الله الله الله....

تا یادم میآید بابابزرگ قرآن می خوند! لحن اذان گفتنش مثل موذن زاده اردبیلی بود. شیرین حرف می زد. البته این دو سال آخر بیشتر نگاه می کرد تا حرف!

راستش الان که دارم این یادداشت را می نویسم دلم هوای صدایش اذانش را کرد.

یادش بخیر! بابابزرگم سواد قرآنی داشت! ومن همیشه وادارش می کردم که از روی روزنامه بخونه! می گفت: قربان دخترم چشمم سو نداره! ولش کن! می گفتم الا و لله که نمی شه! بنده خدا می خوند و همه لذتش خنده من بود. وقتی می دید با خودنش و گرفتن ایراداتش چقدر احساس بزرگی می کنم.

امروز که امدم شرکت روی در آگهی ترحیم خروده بود. مکث کردم. سرایدار شرکت گفتم فردا هم نوبت من و شما هست! تلنگر بود! با خودم فکر کردم اگر فردا نوبت من باشه آمادگی شو دارم؟ اصلا چطوری می خوام برم؟ دستم پر هست؟ و...

من کوچیکتم بابا بزرگ...

خیلی مرد بودی و در نظر من همیشه مردی و مرد می مونی

روحت شاد...

  

/ 9 نظر / 127 بازدید
Hossein

SAFAR yadAvare in nokte ast ke mandan hamishegi nist. Ruzi az khak barkhastimo degar ruz dar khak mikhosbim. Zendegi be kutahie yek sobh ta shab ast & ey kash dame ghorob sabokbalo sangin tushe bashim.

حسین

[گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل]

نجوا

خدا بيامرزه پدربزرگ را...

At

خدا رحمت شون کنه.. تسلیت[ناراحت]

حسین

ما منتظر مطالب شما هستیم حاج خانوم [چشمک] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل]

جای دور

خدا رحمت شون کنه. شب اول قبر خیلی سخته. و اینکه مرگ هیچ گاه در نمیزند !

حسین

[گل] [گل] [گل] [گل] [گل]

جعفر قاسمی

قلم زیبایی دارین به ما هم جهت تبادل لینک سر بزنید سپاس

امیرپرندیان

ضایع رو چیکار کردین بلاگشو بست ، بگم بگم این اقا یک پایه بود خودش