وقتی همه چیز به هفت ختم می شود

نوزدهم دی ماه وقتی ایران در شکرگزاری بوی باران بود و طعم برف، و می رفت تا نخستین جشن زمستانی را در غروب خورشید برپا کند، خبر آوردند که در گوشه یی از این خاک، خون بر زمین جاری و پرنده یی آهنین خسته از سالها پرواز، زخمی بر زمین افتاده است. پرنده خسته که بویینگ 727 نام داشت در هوای مه گرفته و آسمان به ظلمت رفته، آشیان گم کرده بود و بی آنکه بداند در میان باغ های سیب و انگور و در نزدیکی دهی به نام کلیساکندی فرودی مرگبار می کند. و چنان به زمین می خورد که صدای مهیبش لرزه بر تن اهالی روستا می اندازد و بی درنگ آنها را از گرمای خانه می کند و به مهلکه می برد. هوا سرد و سوزان و تاریک است و تنها چیزی که به چشم می آید تکه پاره های تن پرنده است و صدای ناله هایی که از دور به گوش می رسد. اهالی روستا می شتابند و هر کجا که می توانند سرک می کشند و در جستجوی ناله ها تنها جسم زخمی 27 تن را بیرون می کشند. مابقی چون پرنده بر زمین خفته اند. نه بارش باران و نه سردی گلوله های برف، هیچکدام آنها را هوشیار نمی کند. آنها که می گویم 78 تن بی جان بود که تقدیر برایشان اینگونه رقم خورد.

خبر چنان می پیچد که پای هر مسئولی را برای کمک و دریافتن علت به ارومیه باز می کند. حالا نیمه های شب است و دیگر هیچ صدایی از پرنده بلند نمی شود. پرنده تنها می ماند و برف تنش را کفن پوش می کند. در فاصله یی دورتر در شهر غوغایی برپاست. بیمارستان امام خمینی(ره) و ارتش مملو از جمعیت است و آنها که چشم به راه مسافرشان بودند حالا پشت در بیمارستان صف کشیده اند و ثانیه ها را رج می زنند و منتظر، هم جان می خواهند و هم تن بی جان! اسامی که می آید عده یی بر سر می کوبند و عده یی خجل از روی داغداران دست بر آسمان بلند می کنند و شکر خدای بر جای می آورند. در میان همهمه آنچه داغ را تازه می کند تن بی جان نوزاد 4 ماهه است که بی انکه این جهان را درک کند از آن دل می کند.

حالا دیگر یک 24 ساعت از آن همه اندوه گذشته است و اهالی شهر خود را برای تشییع پیکران بی جان آماده می کنند. صبح هنگام که می شود، یک سو در تهران و سویی دیگر در ارومیه مردم با دلی اندوه بار آخرین مسافران شماره 277 را به خانه آخرت همرامی می کنند.

و اینگونه می شود: در 70 روز مانده به پایان سال، در ساعت 7:45 شب، 78 تن در پرواز شماره 277 هواپیمای بویینگ 72٧ جان می بازند و 27 تن جان سالم به در می برند.

 

/ 4 نظر / 124 بازدید
حسین

برف قرمز چشمانم را قرمز کرد

At

این نوشته رو اونور خوندم.. عالی بود . خسته نباشی ! خدا رحمت شون کنه... مرتبط : http://booneha.blogfa.com/post-110.aspx

حسین

[گل] [گل] [گل] [گل] [گل]

زرین دست

سلام دوست جون خوبی خبری ازت نیست سال نو مبارک