دم صبح

سیاهی آبستن نور است و دم صبح لحظه فارغ شدن

یک همیشه بزرگ است

 

می گذرد این ایام خواهی نخواهی

از 27 آبان ماه تا امروز که تصمیم گرفتم دوباره بنویسم بیش از دو ماه می گذرد.

دو ماهی که سرشار از اتفاقات عجیب و غریب بود.

و حالا من در یک مسیر جدید قرار گرفته ام.

با یکی از مسولان بلندپایه اداره مهاجرت و اتباع خارجه مصاحبه یی داشتم. مصاحبه یی ناخواسته بدون هیچ آمادگی اولیه یی! واضح تر اینکه قرار بود شخص مورد مصاحبه کسی دیگر باشد اما یهو با مافوقش یعنی رئیس و هیات همراش روبرو شدم و من ماندم  تنهای تنها!

اما خب مصاحبه خوبی بود! یک جور توفیق اجباری ...

نکته جالب توجه: وسط مصاحبه جمله یی را که همیشه همسر گرامی می گفت, گفتم و آن را چسباندم به یک فیلسوف بزرگ... آنها هم کلی استقبال کردند...

که: یک بزرگترین عدد دنیا است

البته بماند که همسر گرامی خود یک فیلسوف تمام عیار استچشمک

فکر می کنید بزرگترین یک شما چیه؟

 

+ نوشته شده در  ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ  توسط زهرا  نظرات ()

....

گرفته بود دلش از همه انتظاری که ساعت‌ها کشیده بود...

انتظارش که به سر آمد یک دل سیر گریست...

خود را به آسمان سپرد

باران نیز بارید

آرام شد

پلک‌هایش را روی هم گذاشت

و خوابید

------------------

پاییز را برای غربت قریبش دوست دارم و برای تمام اتفاقات شگفت این دو سه سال اخیر

می خواهم آذرم رویایی باشد چون خرداد...

 

+ نوشته شده در  ۱۳۸۸/۸/٢٧ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ  توسط زهرا  نظرات ()

ساعت بزرگ ثالث

 

یادمان نمانده کز چه روزگار
 از کدام روز هفته، در کدام فصل
 ساعت بزرگ
 مانده بود یادگار
 لیک همچو داستان دوش و دی
مانده یادمان که ساعت بزرگ
در میان باغ شهر پر غرور
 بر سر ستونی آهنین نهاده بود
 در تمام روز و شب
 تیک و تک او به گوش می‌رسید
 صفحه مسدسش
رو به چارسو گشاده بود
 با شکفته چهره یی
 زیر گونه گون نثار فصل ها
 ایستاده بود
 گرچه گاهگاه
چهرش اندکی مکدر از غبار بود
 لیکن از فرودتر مغک شهر
 وز فرازتر فراز
 با همه کدورت غبار‌، باز
از نگار و نقش روی او
 آنچه باید آشکار بود
 با تمام زودها و دیرها ملول و قهر بود
 ساعت بزرگ
ساعت یگانه ای که راستگوی دهر بود
 ساعتی که طرفه تیک و تک او
 ضرب نبض شهر بود
 دنگ دنگ زنگ او بلند
 بازویش دراز
 همچو بازوان میترای دیرباز
دیرباز دور یاز
تا فرودتر فرود
 تا فراز تر فراز
 سالهای سال
 گرم کار خویش بود
 ما چه حرفها که می زدیم
 او چه قصه ها که می سرود
 ساعت بزرگ شهر ما
 هان بگوی
 کاروان لحظه ها
 تا کجا رسیده است؟
 رهنورد خسته گام
با دیار آِنا رسیده است ؟
 تیک و تک - تیک و تک
 هر کرانه جاودان دوان
 رهنورد چیره گام ما
 با سرود کاروان روان
 ساعت بزرگ شهر ما
 هان بگوی
 در کجاست آفتاب
 اینک ، این دم ، این زمان؟
 در کجا طلوع ؟
 در کجا غروب ؟
 در کجا سحرگهان
تک و تیک - تیک و تک
 او بر آن بلند جای
 ایستاده تابنک
 هر زمان بر این زمین گرد گرد
مشرقی دگر کند پدید
 آورد فروغ و فر پرشکوه
 گسترد نوازش و نوید
 یادمان نمانده کز چه روزگار
 مانده بود یادگار
 مانده یادمان ولی که سالهاست
 در میان باغ پیر شهر روسپی
 ساعت بزرگ ما شکسته است
 زین مسافران گمشده
 در شبان قطبی مهیب
دیگر اینک ، این زمان
 کس نپرسد از کسی
 در کجا غروب
 در کجا سحرگهان

 

پی نوشت:

گاهی دلم برای اشعار ثالث تنگ میشه...

امشب هم دلم تنگ بود

پیشاپیش آغاز ماه مهربانی مبارک

+ نوشته شده در  ۱۳۸۸/٥/٢٩ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ  توسط زهرا  نظرات ()

؟!

مجموعه رستگاران

لوکیشن داخلی/

کیانوش خطاب به پرویز شایسته: توو این مملکت بی قانونی رو می ذارن لای جرز دیوار.

آدم کشی سخته! ...

پی نوشت:

گاهی فکر می کنم صدا و سیمای ایران توو کره مریخه!

به نظر شما این مملکت گل و بلبل کجاست؟

----------

روز خبرنگار مبارک

+ نوشته شده در  ۱۳۸۸/٥/۱۸ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ  توسط زهرا  نظرات ()

چه پناهی بود حسین برای خودش

 

 

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت......

............

 میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی...

سلام
خداحافظ!
چیز تازه ای اگر یافتید،
بر این دو اضافه کنید
تا بل باز شود این در گم شده بر دیوار

 

 و چه زیبا و ساده بر سر مزار پناهی نوشته اند:


"حسین پناهی
شاعری...
نویسنده ای...
بازیگری...
کارگردانی...
و انسانی...
که آمد شهریور 1335
و رفت مرداد 1383"

یادش گرامی

+ نوشته شده در  ۱۳۸۸/٥/۱٤ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ  توسط زهرا  نظرات ()

فروغ تنهایی

 

سرد که می‌شود، سیاهی همه جا را فرا می‌گیرد و من می مانم و شاعران شعر نو

کاش می‌توانستم احساس این روزهایم را در التهاب این شب ها به تحریر درآورم

کاش می‌توانستم ...

دلم برای ظلمت شعر فروغ لک زده است...

دلم آرامشی می‌خواهد در جاده‌یی که مقصدش ناکجاآباد است

زمزمه می‌کنی آیا با من....؟

ظلمت

چه گریزیت ز من؟
چه شتابیت به راه؟
به چه خواهی بردن
در شبی این همه تاریک پناه؟
مرمرین پله آن غرفه عاج
ای دریغا که زما بس دور است
لحظه ها را دریاب
چشم فردا کور است
نه چراغیست در آن پایان
هر چه از دور نمایانست
شاید آن نقطه نورانی
چشم گرگان بیابانست
می فرومانده به جام
سر به سجاده نهادن تا کی؟
او در اینجاست نهان
می درخشد در می
گر بهم آویزیم
ما دو سرگشته تنها چون موج
به پناهی که تو می جویی خواهیم رسید
اندر آن لحظه جادویی اوج!

+ نوشته شده در  ۱۳۸۸/٤/٧ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ  توسط زهرا  نظرات ()

شبی که تا صبح نخوابیدیم

 

می‌خواهم خلاف آنچه میرحسین عزیز می‌گوید- پرهیز از قانون گریزی- این بار قانون نوشتن را زیر پا گذارم و بدون در نظر گرفتن چارچوب‌های روزنامه نگاری این گونه تیتر کنم!

 

در مقابل صبر و متانت و شرف تو قانون نیز کم می‌آورد

 

میرحسین عزیز! زهرا عضو بسیار کوچکی از جامعه مطبوعات و از اصحاب رسانه است که جز به مدد قلم، نان نمی‌خورد و اتفاقا برای نان خوردن هم نیازی به سر دادن شعار آزادی و دفاع از حقوق بشر و این تعاریف روشنفکری ندارد. او تنها حق خودش را می‌خواهد. سهمش از این آب و خاک، که اگر نفسش در این حیات جاری است حکم غصبی بر آن وارد نشود.

 

پیش از مناظره تو با محمود احمدی‌نژاد دلهره عجیبی داشتم. هنوز اندک زمانی نگذشته است و از این رو خوب به خاطر دارم که در حرم مبارک شاه عبدالعظیم که حالا دیگر برای من و همسرم خاطره‌ انگیزترین فضا شده است برای تو آرزوی پیروزی کردم. یادم می آید که در بازگشت از حرم در حاشیه‌ خیابان خم شدم و پوسترهای تبلیغاتی تو را که روی زمین ریخته شده بود جمع کردم، تکانی دادم و با افتخار روی دستم گرفتم تا همه بدانند من هم چون گفته تو  یک ستادم!

 

سیاسی نیستم! نمی خواهم باشم! شرمنده، چون می‌دانم که سیاست همه اش دروغ است و پدر و مادر ندارد! اما وقتی نه سرنوشت کشورم که وقتی پای سرنوشتم به وسط کشیده می‌شود غیرتی می‌شوم با اینکه ترک نیستم اما همیشه ارادت خاصی به جماعت با صفای آذری زبانان داشتم و تو نیز یکی از آنها....

 

تا به امروز برنامه خاصی از تو نشنیدم. همه‌اش در انتقاد از دولت نهم صحبت کرده‌یی و فکر می‌کنم لابد قرار است روی همین ضعف ها سرمایه گذاری کنی و آنها را بهبود بخشی! و شاید همین کافی باشد برای خسارتی که این چهار سال به آب و خاک و حیثیت ایرانی وارد شد.

 به هر رو...

 مناظره تو وقتی از سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش می شد، با اینکه شعور سیاسی من در حد و اندازه های تو نیست اما جای تو، خودم را مقابل احمدی‌نژاد پاسخ گو می‌دیدم! می‌لرزیدم نه از برای نداشتن پاسخ و یا هر چیز شبیه این! می‌ترسیدم از اینکه نتوانم آن‌طور که مردم می‌خواهند پاسخ‌گو باشم. می‌ترسیدم از اینکه حرف‌هایم بوی شعار بگیرد و ...

 

او ـمحمودـ چون چیزی از تو در پرونده هایش نداشت حامیان تو را مورد هجمه قرار داد. و تو در نهایت احترام پاسخ دادی. او هر چه گفت تو نیز حرف خود را زدی! گاهی حرصم در می‌آمد، چون می‌دانستم برای ادعاهای بی اساس او حرف‌ها داری اما حرمت را بیش از این می‌شناسی! و هنوز نمی‌دانم چرا از این همه آتو که از او داری هیچ نگفتی! چرا صحبت از پرونده 300 میلیاردی شهرداری نکردی! چرا از زد و بندهایش با مشایی چیزی بر زبان نیاوردی! چرا زیر پا گذاشتن شایسته سالاری حرفی به میان نکشیدی! چرا از زیر پا گذاشتن حقوق شهروندی کلامی نگفتی و چرا تجاوز به حریم خصوصی دیگران را محکوم نکردی! و خیلی چیزهای دیگر را نمی‌دانم! اما یک چیز را از مناظره تو آموختم.

 صبر. متانت. شرف

 اگر تا به امروز در دادن رای به تو تردید داشتم، حال دیگر آسوده‌ام از انتخابم

 و این بار نه برای صداقتت که برای داشتن این سه ویژگی، تو را تحسین می‌کنم و رای سبزم را برای تو خرج می‌کنم. باشد که امید ما را ناامید نکنی و خدایت را از یاد مبری ...

 ناراحت مباش! وقتی برای ناموس تو در میان چشمان 70 میلیون ایرانی پرونده‌سازی می‌کنند! بدان که ایرانی خوب می‌داند و کاغذ پاره را از مدرک دکترای جعلی خوب تشخیص می‌دهد و باکی نداشته باش از آنچه گفته شد. چرا که با همه اینها ما با تو هستیم تا آخرین نفس این دنیا...

 

 به راستی که امام در صحیفه‌ نورش درباره تو راست گفته است:

جناب آقای مهندس موسوی! آنانکه در مقابل شما ایستاده اند، توانایی اداره یک نانوایی را هم ندارند. 

 صحیفه نور- جلد 21 - صفحه 199

+ نوشته شده در  ۱۳۸۸/۳/۱٤ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ  توسط زهرا  نظرات ()

مرگ و زندگی

 

بر پلکان خانه‌یی رو به کوچه یی عریض , چمباتمه زده بود و با گردنی کج مسیر آدمها را دنبال می‌کرد. مقابلش که رسیدم چشمهایش زل مرا پایید و چنان گارد دفاعی گرفت که گویی قصد گرفتن جانش را دارم. پوز خندی زدم و از مقابلش گذشتم. هنوز دور نشده بودم که صدای جیغی سرم را به سمت صدا چرخاند و از سمت دیگر ماشینی با سرعت هر چه تمام گذشت. جنازه یی خونین با چشمانی باز در امتداد مسیر ماشین کف خیابان افتاده بود ... بیچاره! یک عمر زندگی را منتظر مرگ نشسته بود. چشمانش را به این امید باز نگاه داشته بود تا قاتلش را بشناسد و به محض اینکه شناخت آرام شد و چشمانش را به روی دنیا بست.  امروز روز مرگ گربه کوچه "بهشت" بود.گریه

-----------

امروز یک اتفاق خوب افتاد. مثل روزهای آغازین سال گذشته دوباره شیرینی خوردیم. این بار داماد را با سمند سبز و سفید پلیس در حالی که صدای بیب بیب بی بیب بیبش از دور می آمد با سلام و صلوات آوردند. سال گذشته چنین اتفاقی(ازدواج) سه مرتبه و در مدت یک ماه پیش آمد. به همین دلیل و به پیروی از سال گذشته دلم می خواهد این اتفاق تکرار شود و حداقل دو نفر دیگر نیمه گمشده خود را پیدا کنند تا امسال جشن "شش تایی" ها را برگزار کنیمقهقهه

 

+ نوشته شده در  ۱۳۸۸/۱/۱۸ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ  توسط زهرا  نظرات ()