زندگی تاب آوردن لحظات بیتابی است. دغدغهام نگارش نیست! انتظارم سبز است... آرامشی از جنس آبی آسمان میخواهم به گستره دریا. و رها باشم در اعماق زمین. دل به دریا بزنم. زندگی شاید این باشد



پدر بزرگم را از دست دادم. فوت شد. رفت. توو یکی از روزهای ماه مبارک رمضون. لحظه یی که فهمیدم خیلی بی تاب شدم. شب قبلش با مادربزرگم تلفنی صحبت کردم اما چیزی نگفت. اما بعدش فهمیدم که حالشون خوب نوبده و بعد هم ...
سوم و هفت برگزار شد. اما روز تشییع جنازه وقتی می خواستند جنازه پدربزرگم را در قبری که کنده بودند بگذارند، یهو ترسیدم. مثل همه زمانهای دیگه که در بهشت زهرا که با دیدن قبر کنده شده می ترسم. نه ترس از رفتن! بلکه ترس از چطور سازگاری کردن با این خاک. خاکی که هزار جور جونور داره و تازه سنگینش نفس آدم را بند میآره. در تمام لحظات انگار روح پدربزرگم را با عصای زیر بغلش بالای سر قبری که واسش کنده بودند می دیدم. اما جالب اینکه بعد از اون همه بی تابی وقتی همه رفتند و من و خواهرانم و عرس و دختر دایی ام موندیم، دیگه هیچ اشکی از چشمم نیومد. دیگه بی تاب نبودم. از اون لحظه به جای خودن قرآن تمام خاطرات پدربزرگ رو مرور کردم. اینکه هر وقت کلاهش را از سرش بر می داشتم با همون تن صدای مظلومش می گفت: قربان دخترم، نکن! الله الله الله....
تا یادم میآید بابابزرگ قرآن می خوند! لحن اذان گفتنش مثل موذن زاده اردبیلی بود. شیرین حرف می زد. البته این دو سال آخر بیشتر نگاه می کرد تا حرف!
راستش الان که دارم این یادداشت را می نویسم دلم هوای صدایش اذانش را کرد.
یادش بخیر! بابابزرگم سواد قرآنی داشت! ومن همیشه وادارش می کردم که از روی روزنامه بخونه! می گفت: قربان دخترم چشمم سو نداره! ولش کن! می گفتم الا و لله که نمی شه! بنده خدا می خوند و همه لذتش خنده من بود. وقتی می دید با خودنش و گرفتن ایراداتش چقدر احساس بزرگی می کنم.
امروز که امدم شرکت روی در آگهی ترحیم خروده بود. مکث کردم. سرایدار شرکت گفتم فردا هم نوبت من و شما هست! تلنگر بود! با خودم فکر کردم اگر فردا نوبت من باشه آمادگی شو دارم؟ اصلا چطوری می خوام برم؟ دستم پر هست؟ و...
من کوچیکتم بابا بزرگ...
خیلی مرد بودی و در نظر من همیشه مردی و مرد می مونی
روحت شاد...
برچسب ها :
قلم توتم ما است، توتم من است، به قلم سوگند، به خون سیاهی که از حلقومش میچکد سوگند، به رشحهی خونی که از زبانش میتراود سوگند، به ضجههای دردی که از سینهاش بر میآید سوگند ... که توتم مقدسم را نمیفروشم، نمیکشم، گوشت و خونش را نمیخورم، به دست زورش تسلیم نمیکنم، به کیسهی زرش نمیبخشم، بر سر انگشت تزویرش نمیسپارم، دستم را قلم میکنم و قلمم را از دست نمیگذارم، چشمهایم را کور میکنم، گوشهایم را کر میکنم، پاهایم را میشکنم، انگشتانم را قطع میکنم، سینهام را میشکافم، قلبم را میکشم، حتی زبانم را میبرم... اما قلمم را به بیگانه نمیدهم.
قلم توتم من است، امانت روح القدس من است، ودیعه مریم پاک من است.
قلم زبان خدا است، قلم امانت آدم است، قلم ودیعهی عشق است.
دکتر شریعتی
پیشاپیش روز خبرنگار مبارک
برچسب ها :
نیمه شعبان علاوه بر اینکه روز و زمان خجسته میلاد امام عصر(عج) است، فرصت معنوی مناسب و ارزشمندی برای راز و نیاز با خالق هستی و نزدیکی هرچه بهتر و بیشتر به معبود و کسب برکات الهی است .
این شب از چنان اهمیتی برخوردار است که هم ردیف و هم پای شبهای قدر قرار دارد و از این موقعیت می توان چون شبهای قدر ماه مبارک رمضان، برای کسب خیرات و برکات معنوی بهره برد و نهایت تلاش را برای کسب فیض داشت.
از پیامبر اکرم در این زمینه روایتهاى بسیارى نقل شده از جمله اینکه:
شب نیمه شعبان در خواب بودم که جبرئیل به بالین من آمد و گفت: اى محمد چگونه در این شب خوابیدهاى؟ پرسیدم: اى جبرئیل مگر امشب چه شبى است؟ گفت: شب نیمه شعبان است. برخیز اى محمد، پس مرا از جایم بلند کرد و به سوى بقیع برد، در آن حال گفت: سرت را بلند کن امشب درهاى آسمان گشوده مىشوند، درهاى رحمت باز مىگردند و همه درهاى خشنودى، آمرزش، بخشش، بازگشت، روزى، نیکى و بخشایش نیز گشوده مىشوند.
... اى محمد، هر کس امشب را با منزه داشتن خداوند (تسبیح)، ذکر یگانگى او ، یاد بزرگى او(تکبیر)، راز و نیاز با او (دعا)، نماز، خواندن قرآن، نمازهاى مستحب و آمرزش خواهى (استغفار) صبح کند، بهشت جایگاه و منزل او خواهد بود و خداوند همه آنچه را که پیش از این انجام داده و یا بعد از این انجام مىدهد، خواهد بخشید... .(1)
برچسب ها :
فروردین 90 رو به پایان است و من هنوز در خم اسفندم! بی دلیل!
نوروز 90 را با سفری آغاز کردیم که به لحاظ آشنایی با ایران باستان بسیار خوب بود اما برای من که باید روزهای اخر تعطیلات را سر کار می بودم کمی با استرس همراه بود. استرسی که در برخی مواقع به همسفرهایم منتقل می شد و ... و من می ماندم و حرفهایی که باید پس از تعطیلات از محل کار می شنیدم.
به هر رو من محل کار حاضر نشدم.
اخیرا همسر اینجانب تصمیم گرفته هرآنچه در این سفر گذشته را روی صفحات مجازی ببرد. به نظرم برای انها که اهل سفر هستند خالی از فایده نخواهد بود.
برای خواندن این سفرنامه جذاب می توانید به این لینک مراجعه کنید.
برچسب ها :

نوزدهم دی ماه وقتی ایران در شکرگزاری بوی باران بود و طعم برف، و می رفت تا نخستین جشن زمستانی را در غروب خورشید برپا کند، خبر آوردند که در گوشه یی از این خاک، خون بر زمین جاری و پرنده یی آهنین خسته از سالها پرواز، زخمی بر زمین افتاده است. پرنده خسته که بویینگ 727 نام داشت در هوای مه گرفته و آسمان به ظلمت رفته، آشیان گم کرده بود و بی آنکه بداند در میان باغ های سیب و انگور و در نزدیکی دهی به نام کلیساکندی فرودی مرگبار می کند. و چنان به زمین می خورد که صدای مهیبش لرزه بر تن اهالی روستا می اندازد و بی درنگ آنها را از گرمای خانه می کند و به مهلکه می برد. هوا سرد و سوزان و تاریک است و تنها چیزی که به چشم می آید تکه پاره های تن پرنده است و صدای ناله هایی که از دور به گوش می رسد. اهالی روستا می شتابند و هر کجا که می توانند سرک می کشند و در جستجوی ناله ها تنها جسم زخمی 27 تن را بیرون می کشند. مابقی چون پرنده بر زمین خفته اند. نه بارش باران و نه سردی گلوله های برف، هیچکدام آنها را هوشیار نمی کند. آنها که می گویم 78 تن بی جان بود که تقدیر برایشان اینگونه رقم خورد.
خبر چنان می پیچد که پای هر مسئولی را برای کمک و دریافتن علت به ارومیه باز می کند. حالا نیمه های شب است و دیگر هیچ صدایی از پرنده بلند نمی شود. پرنده تنها می ماند و برف تنش را کفن پوش می کند. در فاصله یی دورتر در شهر غوغایی برپاست. بیمارستان امام خمینی(ره) و ارتش مملو از جمعیت است و آنها که چشم به راه مسافرشان بودند حالا پشت در بیمارستان صف کشیده اند و ثانیه ها را رج می زنند و منتظر، هم جان می خواهند و هم تن بی جان! اسامی که می آید عده یی بر سر می کوبند و عده یی خجل از روی داغداران دست بر آسمان بلند می کنند و شکر خدای بر جای می آورند. در میان همهمه آنچه داغ را تازه می کند تن بی جان نوزاد 4 ماهه است که بی انکه این جهان را درک کند از آن دل می کند.
حالا دیگر یک 24 ساعت از آن همه اندوه گذشته است و اهالی شهر خود را برای تشییع پیکران بی جان آماده می کنند. صبح هنگام که می شود، یک سو در تهران و سویی دیگر در ارومیه مردم با دلی اندوه بار آخرین مسافران شماره 277 را به خانه آخرت همرامی می کنند.
و اینگونه می شود: در 70 روز مانده به پایان سال، در ساعت 7:45 شب، 78 تن در پرواز شماره 277 هواپیمای بویینگ 72٧ جان می بازند و 27 تن جان سالم به در می برند.
برچسب ها :
دنیا چیزی نیست که اگر کسی بدامش افتاد، هر وقت که دلش خواست بتواند از آن رها شود . بلکه خاصیتش اینست که تا انسان به دام افتاده را فرومایه نکند و آبروی او را نبرد و به زباله ای تبدیل نگرداند، رهایش نمی کند.
جوادی آملی

الان هیچ حسی ندارم. تقریبا خالی از حرف و پر از سکوت. سکوت هایی نه از روی اجبار که از روی اشتیاق.
دلم یه سفر می خواد به دورترین فاصله نزدیک، به آنجا که نه حس غربت داشته باشم و نه حس قربت. چیزی میان این دو.
کمی با خود باشم و خدای خودم و کمی از این حس متفاوت را که حس می کنم به اعماق استخوانهایم حتی نفوذ کرده از از ته جان بچشم.
حس می کنم چون پری هستم در آغوش باد. بادی به انتها در سفر به ناکجاآباد.
دلم می خواهد یک سفری به ناکجاآباد زندگی ام داشته باشم. آنجا که هم دریا دارد و هم جنگل. هم بیابان است و هم دشت. آنجا که کسوف و خسوف به یک باره رخ می دهد. آنجا که اگر زلزله دل زمین را خراش دهد به هیچ جای دنیا بر نمی خورد.
آنجا که سونامی از روی محبت است و ...
درد دارم. درد بی دردی! سرخوشم چون پرندگان آوازه خوانی که پرواز اوج زیبایی شان است در پهنای هستی.
گاهی می خواهم ماهی باشم در دستان باد و پرواز کنم در دل آب.
گاهی می خواهم انقدر از کوه بالا روم تا به آسمان برسم. درست مثل رویای کودکی ام که هرگاه بر پشت بام خانه می خوابیدم و به آسمان نگه می کردم، با خودم حساب می کردم که چند نردبان برای رسیدن به ان بالا و برداشتن مشتی ابر کافی است.
گاهی هم دلم می خواست روی ابرها غلت بزنم.
و حالا این حسم در دورانی که کمی بزرگ شده ام یک جور دیگر معنا می شود. الان دلم فقط تاب رفتن به کوه های شنی کاشان و غلت زن در سرمای سوزان بیایان دارد.
دوست دارم احساسی متفاوت را تجربه کنم....
دوست دارم چون حواصیل خاکستری جنگل حرا گردن بچرخانم و دنیا را ببینم.
دوست دارم در کف خلیج فارس لحظه یی بخوابم. چه حس متفاوتی است خوابیدن روی آب. وقتی گوشهایت را نیز آب فرا می گیرد و تو گویی معلق بین زمان و مکانی!
چقدر زود دیر می شود...
می گفت آخر کلامت نقطه نگذار چون تنها چیزی که هیچ گاه تمام نمی شود حرف است
و من همیشه سه نقطه می گذارم برای اینکه بگویم
این نیز ادامه دارد...
برچسب ها :

باز باران با تذانه
میخورد بر بام خانه
یادم آمد کربلا را
دشت پر شور و بلا را
گردش یک ظهر غمگین
گرم و خونین
لرزش طفلان نالان
زیر تیغ و نیزه ها را
با صدای گریه های کودکانه
وندرین صحرای سوزان
می دود طفلی 3 ساله
پر زناله
دلشکسته
پای خسته
باز باران
قطره قطره
می چکد از چوب محمل
آخ باران
کی بباری بر تن عطشان یاران
تر کنند از آن گلو را
آخ باران
آخ باران
برچسب ها :

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها…
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا!
اما
در صفحههای تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه میداند؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد!
¤¤¤
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها…
هر روز بی تو
روز مبادا است
----
وقتی رفت با خود این را زمزمه می کردم...
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن
خدایا بی پناهم، ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناهست ببین غرق گناهم
دو دست دعا فرا بردهام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به باغ غمت رها در کهکشانها
چو نیلوفر عاشقانه چونان میپیچم به پای تو
که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو
بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد ؟!
به آه و زاری اگر نپذیری شکست دلم را دگر که پذیرد ؟
------------
پی نوشت:
مرگش، سیاهی را به واژه ها تن کرد و غربتش همچنان سنگینی ترانه هایش است
برچسب ها :
